|
امام صادق{ع}:نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست. جشن شکفتن مبارک باد
+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:32  توسط حسین
|
وفات جانسوز کریمه اهل البیت حضرت فاطمه معصومه(س)، دختر هفتمین پیشوای شیعیان عالم را به تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می نماییم
+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 0:0  توسط حسین
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 1:55  توسط حسین
|
ولادت با سعادت فرخ لقاي عالم لاهوت، حضرت ختمي مرتبت (صلي الله عليه و آله) و پیشوای بزرگ مذهب جعفري، حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) مبارک باد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 9:37  توسط حسین
|
جعل شناسنامه!
موقع اعزام سال هزار و سیصد و شصت وقتی بهم گفتند که تو دو سال سنت کم است و باید متولد سال چهل و چهار باشی و من متولد سال چهل و شش بودم. رفتم شناسنامه را برداشتم و دُم شش را یواش آوردم پایین و کردمش چهار و بردم سپاه قم! - بچه کور خوانده ای! - چرا؟ - عددش را درست کرده ای ولی حروف زیرش را نه! گوش ما را گرفتند و ما را از بسیج انداختند بیرون!
+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 23:25  توسط حسین
|
آخرین باری که آمد مرخصی، موقع خداحافظی دست انداخت گردنم و در گوشم گفت:
«مادر از من راضی شو و حلالم کن!» گفتم: «مادر! این حرفا چیه؟ مگه چی کار کردی حلالت کنم؟» گفت: «از من راضی شو، رضایت تو مشکل منو حل می کنه.» نمی دانستم چه منظوری داره، ولی گفتم: «مادر من دو دنیا ازت راضی ام.» مثل کسی که خبر خوشی بهش داده باشند، چهره اش شاد شد. خداحافظی کرد و رفت. آخرین دیدارش با من همین بود
+ نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت 22:13  توسط حسین
|
فراموشی رزمندهای در کنج خرابهها +عکس
به گزارش خبرنگار مهر در خرم آباد، برای دیدن «هوشنگ سواری» که این روزها همرزمهایش هم او را به سختی میشناسند. باید مرد راه بود و جادهای که ما را به نورآباد میبرد، جایی است که همه از جنگ یادگاری دارند تا بلوار وسط شهرشان پر باشد از عطر لالههای پرپر شدهای که این روزها کسی سراغشان را نمیگیرد. ![]() دروغ چرا؟! اولش کمی از وارد شدن در این خرابه و هم صحبتی با ساکنان آن حالمان گرفته شد. گفته بودند که چه چیزی ما را انتظار میکشد ولی فکر نمیکردیم آنچه گفته بودند اینقدر تلخ و سیاه باشد. و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه میگیرد... وارد خانه میشویم؛ دیوارهای خانه فروریختهاند و باد خنک این روزهای تابستان نورآباد فضای کوچک و محقر خانه را پر کرده است. پیرزن نابینا متوجه حضورمان میشود و از نام و نشانمان میپرسد. بسیجی که از دوستان هوشنگ سواری است و واسطه تهیه این گزارش شده ما را به پیرزن معرفی میکند و شاید اولین نصیب ما از نگاه پیرزن نابینا دعاهای خیری است که برای مهمان ناخوانده و ناشناسش میکند و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه میگیرد. پیرزن که میداند برای شنیدن چه آمده ایم شروع میکند به گفتن و گفتن...از اینکه در این خرابه هراس تابستان و زمستان دارد؛ از اینکه شبها که تنش نسیم خنک شهر سردسیر نورآباد را دوام نمیآورد و هنوز پهلوهایش درد میکند...از اینکه پیش آمده که چند هفتهای گرسنه باشد و چشم به راه همسایهای که برایشان نان بیاورد و کمی غذا... حرفهای پیرزن مرا مبهوت و مات خود کرده؛ چیزی نمینویسم؛ دوست ندارم چیزی هم به خاطر بسپارم؛ او میگوید و حرفهایش که با زبان نورآبادی است از ذهنم عبور میکند و قلبم کمی درد میگیرد. همکارم با تلنگری مرا به خود میآورد که ما برای گفتوگو با «هوشنگ سواری» آمدهایم و من با خود فکر میکنم رنج امروز این مادر و پسر درد مشترکی است از بی مهری روزگار و زمانه. از سال 64 میگوید و جاده اهواز به خرمشهر هوشنگ سواری که خوب میداند برای چه آمده ایم پرونده جانبازی و عکسهای دوران جنگش را روی زمین میریزد و شروع میکند به گفتن از روزهای جنگ و جنگ و جنگ. از سال 64 میگوید و جاده اهواز به خرمشهر؛ میگوید که همانجا شیمیایی شده است. از مسمومیت با کنسروهای غنیمتی از جنگ میگوید و روزهایی که در بیمارستان بستری بوده است. یکی یکی نامه هایش را نشانمان میدهد. نامههایی که در آنها از هوشنگ سواری و سوابق روزهای جنگش سخن گفته شده است. از ترکشی که هنوز ردش را میتوان روی پیشانی و سرش گرفت. «هوشنگ سواری» پروندهای دارد پر از شیمیایی و موج و ترکش ولی درصدی ندارد که بگوید از تن بیمارش چقدر برای دفاع از میهن خرج کرده است. ![]() کاش من هم شهید میشدم.... «هوشنگ سواری» میگوید که برای تعیین درصد جانبازی 3 بار به کمیسیون رفته است و بارها پزشکان مسمومیت، شیمیایی شدن و ترکش خوردنش را تایید کردهاند. ولی چرا درصد نمیزنند خودش هم نمیداند. یک بار با رئیس بنیاد شهید شهرستان سر موضوع درصد جانبازی بحثش شده و نتیجه این دعوا 45 روز زندان آن هم در ایام عید نوروز بوده است تا مادر پیرش روزها چشم انتظار پسرش روزگار را به سختی بگذراند. از «هوشنگ سواری» راجع به روزهای جنگ میپرسیم و اینکه کدام عملیاتها بوده است. از عملیاتهای والفجر مقدماتی و رمضان میگوید و دوستانی که دیگر نیستند. اشک در چشم هایش حلقه میزند. عکس هایش را از سومار و طلائیه نشانمان میدهد. عکسی که در آن همرزمانش هم حضور دارند. میگوید همه شهید شدهاند الا من! کاهش من هم شهید میشدم و اینقدر زجر نمیکشیدم. با انگشت در میان عکسها یکی از همرزمان شهیدش را نشان میدهد. میگوید که داشتیم با دوربین عراق را دید میزدیم که صدای خمپاره آمد و دیگر هیچ چیز نبود جز پیکر رفیقی که این روزها هنوز خوابش را میبینم. با افتخار میگوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام خودش میگوید که در شبهای تنهایی اش فقط گریه میکند و به یاد آن روزهایی که صمیمیت بود حسرت میکشد. معاون گروهان بوده است. با افتخار میگوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام و با انگشت در میان عکسها چهره شهید را نشانمان میدهد. خودش میگوید که در گروهان 12 نفر بودهاند و چندی قبل یکی از همرزمانش را دیده که او را با این چهره تکیده به یاد نیاورده است. می گوئیم یکی از عکس هایش را در دستش بگیرد تا با گذشته اش مقایسه کنیم. عکس جوانی هایش را میگیرد و نشانمان میدهد و هر چقدر به خودمان فشار میآوریم نمیتوانیم باور کنیم که این «هوشنگ سواری» همان «هوشنگ سواری» دوران جبهه و جنگ است. جنگ او را پیر نکرده ولی بدعهدی زمانه موهایش را رنگ سفید زده تا باور دیروز و امروزش برایمان مشکل شود. ![]() وسط حرفهایش تا یادش نرفته از سرهنگ خزایی فرمانده قبلی سپاه شهرستان دلفان تشکر میکند. از اینکه برخی اوقات داروهایش را برایش میخریده و برای شنیدن حرف هایش میآمده است. میگوید الان دیگر کسی نیست که از او خبری بگیرد و همین هر روز بیشتر برای ادامه دادن ناامیدش میکند. دعا کردم که خدا تنها پسرم را از جنگ سالم برگرداند... مادرش که «هوشنگ» تنها فرزندش است وسط حرفهایش میپرد و با لهجه لری محلی میگوید: دعا کردم که خدا تنها پسرم را از جنگ سالم به من برساند ولی الان آنقدر قرص اعصاب خورده که دیوانه شده است. از مادر پیری که آرزوی حج رفتن دارد و همه او را حج نرفته «حاج خانوم» صدا میکنند، در مورد پسرش میپرسم. از اعصاب خردیها و بیماری پسرش دلخور و ناراحت است. میگوید که اموراتش با مستمری کمیته امداد میگذرد و فطریه و کمک همسایهها و آشنایان! با آب و تاب از جبهه رفتن هوشنگ میگوید. از اینکه چگونه فرار کرده و با دستکاری شناسنامه اش راهی جبهه شده است. از همسر مرحومش که معتمد محل و آبادی بوده، حرف میزند و اینکه وقتی امام به رحمت خدا رفت، مراسم سوگواری در خانه آنها برپا شده و سالها پرچم عزا بر سر در خانهشان افراشته بوده است. ![]() زبانمان برای حرف زدن کلامی نمییابد از هیچ کسی گلایه نمیکند و همین متعجم میسازد. موقع رفتن از پسر و مادر میخواهیم عکس یادگاری بگیرند و آنها در ورودی خرابه شان رو به دوربین ما میایستند و بدون لبخند عکس یادگاری میگیرند. از خرابه بیرون میآییم و در خانهای که خانه نیست را چفت میکنیم. از بالای دیوار هنوز مادر پیری که در کنار فرزندش نگاهشان به در خیره مانده را میتوانیم ببینیم. تنها ساعتی مهمان خانه رزمنده جانباز «هوشنگ سواری» بوده ایم ولی آنقدر خسته ایم که نای حرف زدن نداریم؛ شاید هم زبانمان برای حرف زدن کلامی نمییابد؛ شاید!
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 0:27  توسط حسین
|
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت 0:35  توسط حسین
|
|
|